Lilypie Kids Birthday tickers
آرشیدا در چندماه گذشته - .: MY ARSHIDA :.

شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩
آرشیدا در چندماه گذشته

توی پنج ماه گذشته آرشیدا تغییرات زیادی کرده ، مثلا" دایره لغاتش بشکل محسوسی گسترده شده یا اینکه رفتارش و خواسته هاش کاملا" با گذشته متفاوت شده. صرف نظر از لجبازیهای وقت و بی وقتش ، دختر منطقی و معقولیه. اگر حوصله داشته باشم و باهاش بحث منطقی کنم دیگه لازم نمیشه که انرژی زیادی بابت "بکن نکن" صرف کنم. چند ماه پیش که هنوز درست صحبت نمیکرد با اشاره و سرو صدا به من فهموند که نوشابه میخواد و براش توضیح دادم که این نوشیدنی مناسب کوچولوها نیست و مال بزرگهاست ! همین توضیح رو راجع به قند و آدامس هم شنیده و تا امروز دیگه نخواسته که قند یا نوشابه یا آدامس بخوره.یکبار هم براش توضیح دادم که وقتی چیزی خوردی و دستت کثیف شده حواست باشه که دستت رو به جایی نزنی ، فوری بیا به من بگو که دستت رو تمیز کنم و نتیجه این شده که هرگز نگران کثیف شدن وسایل خونه با دستهای چرب یا نوچ آرشیدا نیستم.  اما یه چیزی هست که هنوز صحبت منطقی درموردش جواب نداده و اون هم برداشتن گوشی موبایله. هر چی بهش میگم که موبایل وسیله شخصیه و ما اجازه نداریم به وسیله شخصی کسی دست بزنیم ضمن اینکه بسیار کثیفه ، نمیپذیره البته الان دیگه به گوشی دیگران دست نمیزنه و فقط گوشی من یا مسعود رو برمیداره ولی همینم خیلی بده. امیدوارم به زودی علاقه اش به گوشی موبایل رو از دست بده.

و اما از علاقه آرشیدا به خواندن (آواز خواندن) هرچی بگم کم گفتم. کافیه یکی از ترانه های مورد علاقه اش رو بشنوه بلافاصله سعی میکنه کلماتی رو که میشنوه با همون آهنگ و تحریر تکرار کنه و البته اگر دستش بند نباشه بهمراه خواندن، حرکات موزون هم انجام میده و کار وقتی سخت میشه که ما توی ماشین باشیم و این کارسیت لعنتی با اون کمربندهای محکمش کلی دست و پا گیر میشه ولی آرشیدا تمام تلاشش رو میکنه که کارش رو تمام و کمال و بدون عیب و نقص انجام بده و نتیجه تمام این تلاشها این شده که الان خیلی خوب یاد گرفته که بستهای مربوط به قفل کمربند رو از روی سینه پائین بکشه و اینجوری کمی کمربند رو شل کنه که بعدش به آرومی دستهاش رو از توی بندها بیاره بیرون و کمی راحت تر برقصه! خواننده های مورد علاقه اش هم عبارتند از آقای داریوش ، آقای امید ، خانم هلن ، آقای علی ( علی لهراسبی ) و آقای احسان (خواجه امیری) که اینها رو با صداشون میشناسه .

از قر و فرش کم نشده که هیچ ، اگر فرصتی دست بده کار به جاهای باریک هم میکشه! چند روز پیش اسفنج مربوط به لوازم آرایش رو برداشته بود که دید من بدجوری دارم نگاهش میکنم ، با خونسردی از اتاق رفت بیرون و گفت مسعود جون بیا اینجا، بیا میخوام میکاپ کنم تورو.

اوایل مرداد بود که آرشیدا برای اولین بار پا به یک مراسم عروسی گذاشت. هرچند که بچه از شدت گرما آب پز شد و لپ هاش گل انداخته بود و تقریبا" تب داشت ولی تجربه هیجان انگیزی بود هنوز هم یه وقتایی میگه : چرا من گریه کردم؟ ترس نداشت که. توو عروسی موزیک بلنده. ترس نداره که. نذاشتم تو با مسعود برقصی؟ گرم بود؟ من گرم بودم؟(گرمم بود). اونجا پیشی بود؟ من غذا دادم به پیشی؟ .......؟ و تا آخر عروسی رو مرور میکنه.

قبلا" میگفت: دسیت دد نکنه (دستت درد نکنه)  حالا میگه : مرسی موچکر (متشکر)

قبلا" میگفت: زمشکیدی (زحمت کشیدی )   حالا میگه : خییلی منون (خیلی ممنون)