Lilypie Kids Birthday tickers
اتاق خواب - تیغ ماهی - تنهایی - .: MY ARSHIDA :.

سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸
اتاق خواب - تیغ ماهی - تنهایی

تقریبا" یک ماه میشه که آرشیدا  توی اتاقش و توی تختخواب خودش میخوابه و این واقعا" اتفاق مهم و خوشایندی بود اونقدر راحت و بی دردسر پذیرفت جدا از ما بخوابه که خودمون هم باور نمیکردیم ! اولین شب بود که نیمه های شب بیدار شد و منو صدا کرد دویدم بسمت اتاقش و فکر کردم حتما" از تنهایی ترسیده ، بغلش کردم که ببرمش توی اتاق خودمون که ناگهان شروع به گریه کرد و وقتی که گذاشتمش توی تخت خودمون ، گریه اش تبدیل به هق هق شد!! فقط جیغ میزد و گریه میکرد و به بیرون اشاره میکرد. بردمش بیرون از اتاق کمی آرومتر شد و وقتی که رفتیم بسمت اتاقش صدای گریه اش قطع شد!! فهمیدم که اصلا" از اول هم نباید از اتاقش میبردمش بیرون. گذاشتمش توی تختش و کاملا" آروم شد واقعا" تعجب کرده بودم. متوجه شدم که آرشیدا فقط به حضور من توی اتاقش نیاز داشت و دوست نداشت از اتاقش بره بیرون. دختر کوچولوی من ،هم در مورد شیر نخوردن و هم در مورد خوابیدن توی اتاق خودش به خوبی همکاری کرد و با آرامش کامل شرایط جدیدش رو پذیرفت امیدوارم در مورد از پوشک گرفتن هم همینقدر خوب عمل کنه.

چند روزی بود که آرشیدا موقع غذا خوردن میگفت : ماما ، ماهی. دیشب تصمیم گرفتم بهش ماهی بدم. مثل همیشه نشست روی پای مسعود و مشغول خوردن شدند. من هم طبق معمول کار جدا کردن تیغهای ماهی رو انجام میدادم. همینطور با مسعود صحبت میکردیم و مشغول بودیم که یدفعه آرشیدا شروع به گریه کرد. حس کردم شاید تیغ کوچکی میون غذاش بوده ولی گریه اش شدید تر شد و صورتش قرمز شد و دستش رو میکرد توی دهنش و میگفت : یاسییییییییییییییییییییییی. دست و پام بی حس شده بود انگشتمو کردم توی دهنش و ته حلقش یه تیغ دوشاخه رو حس کردم ولی آرشیدا آب دهنش رو قورت داد و تیغ رو پائین تر فرستاد. انقدر ترسیده بودم که نمیدونستم چه کاری درسته و همراه آرشیدا گریه میکردم و اگر خونسردی و آرامش مسعود نبود واقعا" نمیدونم چی میشد! من میگفتم پاشو بریم کلینیک و مسعود میگفت نترسید . هیچی نیست ! پیش میاد ! به آرشیدا گفت : یا باید بذاری یاسی انگشتشو ببره توی دهنت تا بالا بیاری یا اینکه من بهت نون میدم و سریع قورتش بده تا درد گلوت خوب بشه و آرشیدا دومی رو پذیرفت. دو تکه نون رو جوید و قورت داد و ساکت شد!!!! البته شانس آوردیم که به همین سرعت مشکل حل شد ولی واقعا" به خیر گذشت. داشتن شوهر خونسرد اینجور جاها به درد میخوره هاااا !  بعدش که دوباره خواستیم بهش غذا بدیم دیگه از دست مسعود غذا نمیگرفت چون فکر میکرد که تقصیر مسعود بوده که گلوش درد گرفته.

این روزها حسابی تنها شدیم، هر چی دوست و آشنا و فامیل داشتیم یا برای همیشه ایران رو ترک کردند یا فعلا" مسافرت هستند. پریسا هم رفت استرالیا و آرشیدا یکی از دوستان خوبش رو از دست داد ، البته تا قبل از سال نو یکی دوتا از دوستان برمیگردن ایران و حتما" روزهای خوبی رو باهاشون  خواهیم داشت.