Lilypie Kids Birthday tickers
آرشیدا و پائیز دوم - .: MY ARSHIDA :.

دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸
آرشیدا و پائیز دوم

پائیز امسال رو با جشن تولد کیاشا شروع کردیم. مهمونی خوبی بود و به بچه ها خوش گذشت. وقتی هم که کادوها باز شد ، آرشیدا تا آخر شب با کادویی که خودش به کیاشا داده بود سرگرم بود!

اینم یه عکس از تولد کیاشا

                                    ..........................................................

آرشیدا برای چهارمین بار به آرایشگاه رفت و موهاشو مرتب کرد اما همچنان دلم نیومد پشت موهاش رو کوتاه کنم. وقتی بدنیا اومد حدودا" دو سانت پشت مو داشت و الان تنها یادگاری از روزهای نوزادیش همین پشت موهاشه.

                                  .................................................

این روزها آرشیدا بهتر از قبل منظورش رو میرسونه و سعی میکنه کلمات رو صحیح ادا کنه. هرچند که حرفهاش تلفیقی از فارسی و انگلیسیه و تشخیص دادن اینکه چیزی که داره میگه فارسیه یا انگلیسی کمی سخته اما دوست داشتنی و بامزه است.

صدای ده دوازده تا حیوون رو میشناسه و میتونه صداشون رو دربیاره . ادا و اطواری که همراه با صدای هرکدوم از خودش درمیاره کلی برامون جالبه ، مخصوصا" عشوه ای که توی صدای پیشی هست.

اعضای بدنش رو به انگلیسی میشناسه و هر روز داره تکمیل تر میشه ولی همچنان توی تشخیص آرنج و شونه گیج میشه تصمیم گرفتم چند روزی ازش سوال نکنم شاید بعدا" براش جا بیفته.

همیشه توی رفتار دختربچه ها نوعی خجالت دیده میشه که مخصوصا" توی مکانهای جدید شدت بیشتری داره اما من نمیدونم چرا آرشیدا اینجوری نیست؟!!!! هفته پیش توی پارک در حال قدم زدن بودیم و رسیدیم به محلی که آهنگهای مخصوص بچه ها رو میفروخت ، بدون معطلی و بی هیچ خجالتی رفت وسط و شروع کرد به رقصیدن !!! راستش من زیاد خوشم نیومد و دارم دنبال راهی میگردم که بشه بکمک اون آرشیدا رو متوجه این بکنم که هر کاری رو باید سرجای خودش و توی مکان مناسبش انجام بده.

چیز دیگه ای که اینروزها ذهن من و مسعود رو مشغول خودش کرده علاقه آرشیدا به آقا رضاست!!! آقا رضا معمولا" هفته ای یکبار برای انجام کارهای منزل پیش ما میاد و آرشیدا به شکل عجیبی دوستش داره. هفته گذشته که آقا رضا اومده بود ازش خواهش کردم کمی استراحت کنه تا من میز ناهار رو آماده کنم . وقتی رفتم صداش کنم دیدم توی اتاق آرشیدا نشسته و دارن با هم بازی میکنن . آرشیدا کلی از اسباب بازیهاش رو ریخته وسط و داره به آقا رضا معرفیشون میکنه. نمیدونم چجوری باید با این قضیه برخورد کنم. شاید لازم باشه با یکی دو نفر مشورت کنم.

بعد از سه ماه که خودمونو تحریم کرده بودیم و بستنی نمیخریدیم بلاخره مسعود تحریم رو شکست و بستنی خرید و دومرتبه مشکل من با آرشیدا شروع شد چون دوباره میره جلوی فریزر میشینه و با کلی غصه و ناراحتی به در فریزر نگاه میکنه میگه " آک " یعنی آیس کریم!

و خلاصه اینکه چهارشنبه تولد من بود و آرشیدا و مسعود وارد خونه شدن و آرشیدا یک شاخه بلند گل رز به من داد و گفت " مامان تَ " ، ترجمه اش این بود که مامان تولدت مبارک و اون شب یکی از قشنگترین شبهای تولدم بود.