Lilypie Kids Birthday tickers
.: MY ARSHIDA :.

پنجشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٩
قهوه تلخ

بعد از دیدن سری دوم سریال قهوه تلخ به این نتیجه رسیدیم که هیچ کدوممون از دیدنش لذت نمیبریم و برامون خسته کننده هم هست اینها به کنار ، داد و بیداد الکی و فحش دادنهای بی ربطشون دیگه آدمو عصبی میکنه. چرا فکر میکنند بی ادب بودن یعنی طنز ؟؟؟؟ اصلا" دلیل اینهمه اصرار بر بی ادب بودن پادشاهان ایرانی رو نمی فهمم! آرشیدا هم هی اسباب بازیهاشو پرت میکنه اینور اونور و با داد و بیداد میگه : پدر سوخته. البته خیلی سعی کردم این کارشو ندیده بگیرم و عکس العملی نشون ندم اما واقعا" این استعداد ذاتی بچه ها توی تکرار حرف بد رو درک نمیکنم. دیگه امکان نداره بقیه سی دی هاش رو بخریم . امروز مامان مسعود اینجا بود ، مسعود برای نجات مامانش از بیکاری بهش پیشنهاد داد که یه قسمت از این سریال رو ببینه. آرشیدا هم نشست کنار مادربزرگش. تیتراژ ابتدای سریال شروع میشه و آرشیدا شروع میکنه به معرفی هنرمندان !!!!    آرشیدا: مامانی این آقاهه میکشه ( اشاره به شکوفه)   این آقاها همش میزنن ( اشاره به دو سربازی که دائم میکوبند توی سر آقای انصاری )   این آقاهه رو میزنن ( اشاره به آقای سیامک انصاری )   مامانی این آقاهه همش بی ادب میشه ( اشاره به اون اقایی که اسمشو نمیدونم ولی پشت سرهم داد میزنه و توی هر جمله پنج بار میگه پدرسوخته) و من و مسعود با دهانی باز مانده از تعجب فکر میکردیم که آرشیدا چجوری تونسته نقش این همه آدم رو به دقت به خاطر بسپاره؟ تازه ما فکر میکردیم که وقتی ما مشغول تماشای سریالیم ،آرشیدا سرگرم اسباب بازیهاشه و تمرکزی روی چیزهایی که پخش میشه نداره !!  



دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩
بیست ساله های امروزی و دیروزی !

بیست سالگی ما کجا و بیست سالگی بچه های امروزی کجا؟ از یکطرف میشنویم که امروزیها تا سی سالگی هم برای انجام امورات شخصی وابسته محض به خانواده هستن از اونطرف میبینیم رفتارهایی ازشون سر میزنه که آدم شک میکنه اینا زیر بیست سال سن دارند یا بالای چهل سال؟ هنوز یادمه که تولد بیست سالگیمون پر بود از شادیها و خوشیهای بچگانه. مهمانیهای اونروزها هم گرچه مختلط بود اما همه غرق در افکار کودکانه و لحظات شاعرانه پسرانه  و لوس بازیهای دخترانه بودند. نمیگم انحراف اخلاقی وجود نداشت اما اساسا" هر کسی حد خودش رو میدونست . ولی حالااااااااااااا. سالها بود که درگیر مهمانیهای درون خانوادگی بودیم و حتی یک قدم هم بیرون از این دایره نگذاشته بودیم که البته کاش نمیگذاشتیم!  پنجشنبه شب به یک مهمانی تولد دعوت شده بودیم. تولد یک جوان بیست ساله که پدر و مادرش از دوستان نزدیک هستند. ساعت ٩ رسیدیم. در باز شد. توده عظیم دود وارد حلقمون شد . تنها همان قسمت ورودی روشن بود و بقیه منزل نورش رو از نوعی چراغهای فلوئورسنت میگرفت که البته اگر همونها هم روشن نبود ما راحت تر بودیم. قسمتی که بعنوان پیست رقص انتخاب شده بود مملو بود از دختر و پسرهای بیست ساله ای که هرکدوم یک سیگار توی دستشون بود و مشغول رقص ! بودند. مخلوط نفرت انگیزی از بوی سیگار و مشروب حال منو بد کرده بود. کمی که گذشت چشمم به تاریکی عادت کرد و تونستم صورتها رو خوب ببینم. هرچی سعی کردم وجه تشابهی از بیست سالگی خودمون با این بیست ساله ها پیدا کنم نشد. یه لحظه آرشیدا رو دیدم که اون وسط سرش رو تا اونجا که میتونه بالا گرفته و غرق در تماشای دختر و پسریه که درگیر یک بوسه طولانی اونهم وسط یک ریتم تند ! هستند ، صداش کردم ولی صدامو نمی شنید دستشو گرفتم گفتم بیا بریم یه چیزی بخوریم ، با جیغ و داد میگفت نههههههه بمونیم من میخوام برصم (برقصم). دوتا دختر خانم با دوتا آقا پسر مشغول رقصهای آنچنانی بودند که ما نظیرش رو در کلابها هم کمتر دیده بودیم ، بوسیدنهای عجیب و غریب و لمسهای چندش آور جزء لاینفک رقصشون بود و قسمت هیجان انگیزش در این بود که با هر آهنگی همرقصشون رو عوض میکردن یعنی هر کدوم از خانمها همرقص اونیکی آقا میشد و دوباره بوسیدن و ... تکرار میشد!  مهمانیهایی که ما توش شرکت میکردیم حضور والدین صاحب میهمانی الزامی بود و حتی اگر یواشکی و بدون اجازه و با بدبختی به مهمونی ای میرفتیم که فقط جوانها بودند بازهم این خبرها نبود. یادمه اونوقتها اگر کسی بدون حضور والدینش مهمونی میگرفت بابت این بود که بیشتر مشروب بخوره! و چون همه هم بی ظرفیت بودند مقدار مشروب خوردن از یه حدی که بیشتر میشد یا خوابشون میبرد یا حالشون بد میشد. اما حالا دختر و پسر به حد انفجار میخورند اما نه از خواب خبری هست نه از سرگیجه ! ظاهرا" عادی شده براشون. خلاصه اینکه از پنجشنبه شب تا الان افسردگی گرفتم و از اینکه میدیدم حرکاتشون برای آرشیدا جذابیت خاصی داشت نگران شدم. نگرانیم هم شدت میگیره وقتی میبینم مسعود میگه خدا رحم کنه به بیست سال دیگه ، آرشیدا قراره چه مهمونیهایی بره !  اونشب ما ساعت سه و نیم صبح مهمونی رو ترک کردیم ولی ظاهرا" ما خیلی مرغ بودیم و زود خسته شده بودیم و خوابمون گرفته بود چون بقیه همچنان سنگر رو حفظ کرده بودند. تنها چیزی که  از اونشب  و اون مهمونی عاید ما شد جیغهای بنفشیه که آرشیدا خانم بهنگام خوشحالی و کیف کردن میکشه که نتیجه شرکت در همون مهمونیه . چون حضار جیغهای از ته دلی میکشیدند که کل شهرک رو گذاشته بودند روی سرشون. ( جیغ زدنهاشون هم با جیغای ما فرق داشت آخه!! ) 



جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩
من میتونم بگم چجوری بشه؟

من : آرشیدا؟ بیا دخترم میخواهیم چندتا عکس بگیریم

آرشیدا: عکس؟ از کی بگیریم؟

من : خب از شما دیگه

آرشیدا : پس من میتونم  بگم چجوری میشه؟؟؟؟ !!!!!

من : سوال  چی شد؟ چی گفتی الان؟

آرشیدا : خب من میتونم بگم چجوری میشه دیگه !!!!

من : عزیزم متوجه نمیشم

آرشیدا: من بگم چجوری بشه عکس بگیریم . فهیدی؟ (فهمیدی)

من : فکر کنم فهمیدم دخترم. تو دلت میخواد خودت بگی چجوری بایستی و عکس بگیری؟

آرشیدا: از اینکه بلاخره مامانش متوجه شده که چی میگه با هیجان و خوشحالی میگه بلهههههههه

من : کجا عکس بگیریم؟

آرشیدا : اتاق خودم

من : اوه. مامی جانم اتاقت خیلی شلوغه

آرشیدا : نه تمیزه

من : میدونم تمیزه گفتم شلوغه کلی اسباب بازی اونجاست فکر کنم عکست خیلی شلوغ پلوغ بشه

آرشیدا : فکر کنم گشنگه (قشنگه)

من : باشه بریم

آرشیدا  با جیغ و داد : خودم خودم خودمممممممممممم و میپره روی صندلی و عینکش رو هم از روی میز برمیداره

 ( کلیه پوزها و ژستهای آرشیدا خودجوش بوده و بنده بی تقصیرم)

و اما نتیجه عکاسی ما !