Lilypie Kids Birthday tickers
.: MY ARSHIDA :.

چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩
نفس مسعود

زمان :  ١١:٣٠ صبح

آرشیدا از خواب بیدار میشه ، کش میاد و من رو صدا میکنه . بغلش میکنم و یکم قربونش میرم. با نوازش کردن سر و صورتش کمکش میکنم که خواب از سرش بپره. دستاش رو میندازه دور گردنم و با لبخند نگاهم میکنه.بازی همیشگی رو شروع میکنم و میگم: تو نفس منی؟ و آرشیدا با خنده میگه: نه من نفس مسعودم. میگم: تو گل منی؟ باز با خنده میگه : نه گل مسعودم. ایندفعه مدل بازی رو عوض میکنم و مثل همیشه نمیخورمش ، قیافه گریه کردن به خودم میگیرم و میگم ولی اگه تو نفس من نشی من خیلی ناراحت میشمگریه. بانگرانی نگاهم میکنه و میگه نه گریه نکن یاسی ، من نفس هن دوتاتون (هر دوتاتون) میشم. و من راضی میشم و میخورمش و آرشیدا هم خوشحال از اینکه هم نفس مسعود باقی مونده و هم منو راضی کرده.

زمان : ١۶ عصر

آرشیدا میدونه که اجازه نداره بره سراغ کتابخونه ما. اگر هم میخواد کتاب بخونه ! فقط میتونه از کتابهای کتابخونه اتاق خودش استفاده کنه. اما رفته بود سراغ کتابهای من ، مثنوی رو برداشته بود و تند تند ورق میزد که یکدفعه بالای یکی از صفحات کمی پاره شد و من که شاهد کار آرشیدا بودم با یه جیغ پریدم سمت کتابخونه و حسابی دعواش کردم و گفتم که میدونسته که اجازه نداره دست به کتابهای اونجا بزنه. آرشیدا هم از صدای جیغ ناگهانی من ترسیده بود هم از اینکه موقع ارتکاب جرم دستگیر شده بود نگران بود و بشدت گریه میکرد. بعدش هم ترجیح دادم چند دقیقه باهاش حرف نزنم. کمی آروم شد ولی هنوز نفسهاش نامرتب بود و پس لرزه های بعد از گریه رو داشت ، همونجوری اومد سراغ من. منتظر بودم بگه یاسی ببشکید (ییخشید).

 اومد جلوی من ایستاد و گفت : یاسمن بشین گریه کن من نفست نیستم چون !!!!!!   نفس مسعودم فگط (فقط)              و من -------> تعجب  (این شکلی شدم).



یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩
جملاتی که دوستشون دارم

مسعود: آخ آخ آرشیدا؟ غذاتو ریختی. دقت نمیکنی دخترم.

آرشیدا: من معذرت خواهی میخوام ! مسعود جونترجمه: من معذرت میخوام مسعود جون

....................................................

آرشیدا: یاسمن. یاسمن. یاسمن. یاسمن

یاسمن : (سکوت)

آرشیدا: یاسممممممممممممممممممممممممن

یاسمن: (سکوت)

آرشیدا:(همراه با اخم) یاسمن؟ صدامو نمیبینی؟ ترجمه: صدامو نمیشنوی؟

......................................................

یاسمن: آرشیدا؟ دوست داری موزیک گوش کنیم؟ 

آرشیدا: بله

یاسمن: بنظرت چی گوش کنیم؟

آرشیدا: سوسن خانم ، دقیقا" !!! بدون ترجمه

..........................................................

آرشیدا: مسعود جون؟ چی کار میکنی؟

مسعود: جلو نیا دخترم، دارم استیک درست میکنم. نزدیک گاز نشو خطرناکه.

آرشیدا: خاک به سرم !!!!!! اینا رو ریختی زمین. یاسمن کشتتت !!!!!

(لازم به توضیحه که هروقت مسعود آشپزی میکنه ، کلی روغن میپاشه روی زمین و اینور و اونور)

......................................................

یاسمن: عزیزم بیا سوپ بخور تا گلوت بهتر بشه

آرشیدا: نه ، مسعود بده

یاسمن : مسعود حالش خوب نیست ، مریضه. بیا بخور منو عصبانی نکن

آرشیدا: پس خودم بخورم. (هنوز قاشق اول پائین نرفته) یاسییییییییی جون فووگوولادس !

یاسمن : چی ؟ سوال

آرشیدا: فووگوولادس

یاسمن: یعنی چی مامان؟ من متوجه نمیشم تو چی میگی

آرشیدا: میگم سوپش فووگوولادس ترجمه: فوق العاده است.

......................................................

(توی ماشین)

آرشیدا: سی دی بذار

یاسمن : چی بذارم دخترم؟

آرشیدا: مگه فاصله اومده. ترجمه: اگه فاصله افتاده

 

 

 

 



شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩
آرشیدا در چندماه گذشته

توی پنج ماه گذشته آرشیدا تغییرات زیادی کرده ، مثلا" دایره لغاتش بشکل محسوسی گسترده شده یا اینکه رفتارش و خواسته هاش کاملا" با گذشته متفاوت شده. صرف نظر از لجبازیهای وقت و بی وقتش ، دختر منطقی و معقولیه. اگر حوصله داشته باشم و باهاش بحث منطقی کنم دیگه لازم نمیشه که انرژی زیادی بابت "بکن نکن" صرف کنم. چند ماه پیش که هنوز درست صحبت نمیکرد با اشاره و سرو صدا به من فهموند که نوشابه میخواد و براش توضیح دادم که این نوشیدنی مناسب کوچولوها نیست و مال بزرگهاست ! همین توضیح رو راجع به قند و آدامس هم شنیده و تا امروز دیگه نخواسته که قند یا نوشابه یا آدامس بخوره.یکبار هم براش توضیح دادم که وقتی چیزی خوردی و دستت کثیف شده حواست باشه که دستت رو به جایی نزنی ، فوری بیا به من بگو که دستت رو تمیز کنم و نتیجه این شده که هرگز نگران کثیف شدن وسایل خونه با دستهای چرب یا نوچ آرشیدا نیستم.  اما یه چیزی هست که هنوز صحبت منطقی درموردش جواب نداده و اون هم برداشتن گوشی موبایله. هر چی بهش میگم که موبایل وسیله شخصیه و ما اجازه نداریم به وسیله شخصی کسی دست بزنیم ضمن اینکه بسیار کثیفه ، نمیپذیره البته الان دیگه به گوشی دیگران دست نمیزنه و فقط گوشی من یا مسعود رو برمیداره ولی همینم خیلی بده. امیدوارم به زودی علاقه اش به گوشی موبایل رو از دست بده.

و اما از علاقه آرشیدا به خواندن (آواز خواندن) هرچی بگم کم گفتم. کافیه یکی از ترانه های مورد علاقه اش رو بشنوه بلافاصله سعی میکنه کلماتی رو که میشنوه با همون آهنگ و تحریر تکرار کنه و البته اگر دستش بند نباشه بهمراه خواندن، حرکات موزون هم انجام میده و کار وقتی سخت میشه که ما توی ماشین باشیم و این کارسیت لعنتی با اون کمربندهای محکمش کلی دست و پا گیر میشه ولی آرشیدا تمام تلاشش رو میکنه که کارش رو تمام و کمال و بدون عیب و نقص انجام بده و نتیجه تمام این تلاشها این شده که الان خیلی خوب یاد گرفته که بستهای مربوط به قفل کمربند رو از روی سینه پائین بکشه و اینجوری کمی کمربند رو شل کنه که بعدش به آرومی دستهاش رو از توی بندها بیاره بیرون و کمی راحت تر برقصه! خواننده های مورد علاقه اش هم عبارتند از آقای داریوش ، آقای امید ، خانم هلن ، آقای علی ( علی لهراسبی ) و آقای احسان (خواجه امیری) که اینها رو با صداشون میشناسه .

از قر و فرش کم نشده که هیچ ، اگر فرصتی دست بده کار به جاهای باریک هم میکشه! چند روز پیش اسفنج مربوط به لوازم آرایش رو برداشته بود که دید من بدجوری دارم نگاهش میکنم ، با خونسردی از اتاق رفت بیرون و گفت مسعود جون بیا اینجا، بیا میخوام میکاپ کنم تورو.

اوایل مرداد بود که آرشیدا برای اولین بار پا به یک مراسم عروسی گذاشت. هرچند که بچه از شدت گرما آب پز شد و لپ هاش گل انداخته بود و تقریبا" تب داشت ولی تجربه هیجان انگیزی بود هنوز هم یه وقتایی میگه : چرا من گریه کردم؟ ترس نداشت که. توو عروسی موزیک بلنده. ترس نداره که. نذاشتم تو با مسعود برقصی؟ گرم بود؟ من گرم بودم؟(گرمم بود). اونجا پیشی بود؟ من غذا دادم به پیشی؟ .......؟ و تا آخر عروسی رو مرور میکنه.

قبلا" میگفت: دسیت دد نکنه (دستت درد نکنه)  حالا میگه : مرسی موچکر (متشکر)

قبلا" میگفت: زمشکیدی (زحمت کشیدی )   حالا میگه : خییلی منون (خیلی ممنون)