Lilypie Kids Birthday tickers
.: MY ARSHIDA :.

دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
برف بازی

بلاخره برف بارید.

من و آرشیدا تمام دیروز رو از ترس برف و یخبندون توی خونه موندیم و تقریبا" غروب بود که تصمیم گرفتیم بریم توی حیاط و برف بازی کنیم !  دخترم بلد نیست برف بازی کنه. دودستی از روی زمین برف برمیداره و دوباره میندازه زمین !

بهش میگم: دستت رو با شدت بیار بالا و برفها رو رها کن. یه نگاه عاقل اندر سفیه به من میکنه و ولو میشه توی برفها و میگه: یاسی جون این چه طرز بازی کردنه؟ بیا بشینیم آروم بازی کنیم!!!! 



شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩
بفرمائید شام

شام تقریبا" تموم شده و من شروع به جمع کردن ظرفها میکنم

آرشیدا: یاسمن دستت درد نکنه

من: نوش جان عزیزم

آرشیدا: ( دستهاش رو به حالتی میگیره انگار که یه کاغذ دستشه) به شما هفت میدم اسوخون (استخوان) داشت چونکه

من : تعجب قهقهه

 

 



دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩
نقاشی روی فرش

زمان : 10 شب

مکان : روی فرش پذیرایی

حس و حال : عصبانیت بیش از اندازه مسعود بابت نقاشی کشیدن آرشیدا خانم روی فرش اون هم با مداد شمعی!!!!! آخ و درحال تمیز کردن فرش با انواع و اقسام شوینده و برس و پارچه و لک بر و شامپو ...

مسعود : عصبانیدیگه شورشو درآوردی  عصبانی من دختری که هنوز نمیدونه کجا باید نقاشی بکشه نمیخوام عصبانیمگه بهت نگفته بودم که فقط اجازه داری توی دفتر نقاشیت نقاشی کنی؟ عصبانیآخه نگاه کن اینجا رو؟ عصبانی اگه تمیز نشه چی؟ عصبانی دیگه دوستت ندارم عصبانی

و اما در جبهه مقابل ، آرشیدا درست روبروی پدرش نشسته و  مثل مسعود که درحال تمیز کردن فرشه ، خودش رو عقب و جلو میکنه و بلند بلند میگه : گوبوون (قربون) دستای کوچولوت برم عزیزم لبخند

و ناگهان ، من توی آشپزخونه  ترکیدم از خنده خنده

ولی مسعود کاملا" خودشو کنترل کرده بود و بعدش هم کلی به من غر زد که با این خنده های بیجات گند میزنی به تربیت بچه !!!!!!! خنثی

 



شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩
کتاب

در ادامه گشت و گذار بین عکسهای آرشیدا رسیدم به فولدر کتابخوانی که البته  به کتاب خواری شبیه تره!  قبلا" اصرار داشت خودش کتاب دستش بگیره حالا اصرار داره که من کتاب بگیرم دستم و براش بخونم.  

این روزها کلی کشمکش داریم بابت ادامه کار روی سری دوم سی دی های آموزشی ! هیچ جوری راضی نمیشه سری دوم رو شروع کنیم!!!!  خدا رحم کنه به وقتی که بخواد درس بخونه.



جمعه ۳ دی ۱۳۸٩
وای از دست این دختره !

گاهی اوقات از اینکه میبینم آرشیدا جملاتی رو که قبلا" شنیده به جا و درست استفاده میکنه لذت میبرم گاهی اوقات هم تعجب میکنم ! چند روز پیش گیتی کیف پولش رو از داخل کیف بزرگه درآورد و آرشیدا هم با علاقه توصیف ناپذیری مشغول بیرون ریختن محتویات کیف شد. بعد از چند دقیقه متوجه عکس خودش شد و یه دل سیر خودش رو نگاه کرد بعدش هم گفت : چگد (چقدر ) پیر شدم!  

                                            .........................................

دیشب منزل خاله مسعود بودیم. پسرشون هم دوستش رو  دعوت کرده بود و ما برای اولین بار بود که ایشون رو میدیدیم . آرشیدا کلی با این خانم دوست شد و دل داد و قلوه گرفت ، بعد از اینکه مهمونی تموم شد و تقریبا" همه رفتن ازش پرسیدم

  •  خاله بهناز خوبه؟

      -  بله دوستش دارم

  •  خوشگله؟

      - بله خوشم اومد

  •  سوال از چی خوشت اومد عزیزم؟

      -  از میکاپش !!!!  خوشرنگ بود

  • تعجبتعجبتعجب توی دو و نیم سالگی که این باشی وای به ٢۵ سالگیت !

                                              ..........................................

داشتم فایل عکسهای آرشیدا رو چک میکردم دیدم یه فولدر داره به اسم خواب !!