Lilypie Kids Birthday tickers
.: MY ARSHIDA :.

چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸
روزمرگی

تا قبل اینکه یخونم عدم تمرکز بچه ها توی سن و سال آرشیدا مورد شایعیه بشدت نگران بودم چون آرشیدا بیش از ۵ دقیقه برای هیچ کاری وقت نمیذاره! امکان نداره بتونی با یه اسباب بازی یا یه کتاب برای مدت طولانی مشغولش کنی. دیگه واقعا" داشتم غصه میخوردم و نگران شده بودم و فکر میکردم اگر همینطور ادامه پیدا کنه به مشکلات جدی برمیخوریم که خدا رو شکر یه مقاله در مورد تمرکز بچه ها به دادم رسید و کمی آرومم کرد. البته اینروزها مسعود سعی میکنه که مدت زمان هر بازی رو طولانی تر کنه ولی هنوز گاهی اوقات موفق نمیشه .

خدا نکنه که آرشیدا نخواد کاری رو انجام بده مثلا" اگر تا ٢۴ ساعت ازش سوال کنی دستت کو؟ فقط نگاهت میکنه !! ولی اگر هم بخواد محل دقیق بصل النخاع رو هم بهت نشون میده!  هفته پیش مسعود براش یه بازی فکری خرید که روی جعبه مشخص کرده مناسب سن ٢ تا ۵ سال. آرشیدا هم با اصرار اونو باز کرد و بعد از چند بار نگاه کردن و بازی کردن با مسعود ، خیلی راحت و بی دردسر اشکال رو پیدا میکنه و روی عکس مربوط به خودشون میچینه ! حالا من خودمو میکشم که دو تا قطعه لگو رو روی هم محکم کنه امکان نداره موفق بشم چون اصلا" حاضر نیست هیچ فشاری به خودش بیاره که دو قطعه لگو روی هم ثابت بشن!

نمیدونم الان که یک سال و نیمه هست چقدر از مطالب رو حفظ میکنه و چقدرشون رو واقعا" یاد میگیره. تشخیصش سخته اما هرکدوم که باشه خیلی وقتها آدمو خوشحال میکنه. دیشب که آرشیدا و مسعود مشغول بازی بودند میشنیدم که مسعود میگه آرشیدا؟ گل زرد کو؟ بعدش هم میشنیدم که میگه آفرین! حالا گل بنفش کو؟ ... آفرین. حالا ماشین سبز رو بده به من... نه دخترم اون که زرد بود ، سبز کو؟ آفریییییییییییین. رفتم توی اتاق آرشیدا و دیدم واقعا" آرشیدا داره اشکال رو از روی میز برمیداره و میده به مسعود! کلی ذوق کردم فقط امیدوارم حفظ نکرده باشه.

یه کار اشتباهی که کردم این بوده که با آرشیدا فارسی هم صحبت کردم قرارمون از اول این بود که مسعود فقط فارسی باهاش صحبت کنه و من فقط انگلیسی ، ولی من تنبلی کردم و نتیجه این شده که آرشیدا متوجه شده  در مورد من کارش با فارسی هم راه میفته ، حالا هرچی باهاش انگلیسی صحبت میکنم همشو متوجه میشه اما به فارسی شکسته و بسته جواب میده البته هنوز که کامل حرف نمیزنه ولی کاملا" مشخصه که داره فارسی جواب میده.

فردا هم که قراره بریم تولد ترنم. امیدوارم خوش بگذره. 



سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸
هاچ !!!!

چند شب پیش متوجه شدم ساعتم نیست !  یه نگاهی روی میزها و اطراف صندلیها کردم ولی نبود. از مسعود پرسیدم که ساعت منو ندیدی ؟ گفت کدومو؟ گفتم همونی که همیشه دستمه ، گفت نه. حتما" یه جایی گذاشتی که فراموش کردی ولی من یادم نمیاد که دیده باشمش. میون صحبت منو مسعود ، آرشیدا هم داشت تند تند برای خودش حرف میزد و یه چیزای نامفهومی میگفت. صحبت عوض شد و رفتیم سراغ کارهای دیگه و بعدشم خوابیدیم و صبح روز بعد که  بیدار شدیم آرشیدا دست منو گرفت و با خودش برد سمت تختخواب و اصرار داشت که زیرش رو نگاه کنم و میگفت " ماما هاچ" و به زیر تخت اشاره میکرد !  زیر تخت رو نگاه کردم دیدم ساعتمو انداخته زیر تخت و منظورش از هاچ همون واچ = ساعت هست.

 



سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸
سرماخوردگی پائیزی

این روزها توی هر خونه ای دست کم یک نفر با آنفولانزای فصلی  یا سرماخوردگی درگیره ، اینجا هم آرشیدا و مسعود هر دو توی فاصله زمانی کوتاهی سرما خوردند و من بیچاره شدم. سالهای قبل که آرشیدا نبود آرزوی بزرگ من این بود که کاش مسعود هرگز سرما نخوره چون وقتی مریض میشه دنیا به آخر میرسه و ...  حالا امسال علاوه بر جریانات هرساله ، آرشیدا هم اضافه شده و بیماری بچه هم که داستانهای مربوط به خودش رو داره. خلاصه اینکه کاش هیچ پدری سرما نخوره یا حداقل اینکه کاش هیچ وقت هیچ پدری همزمان با فرزندش سرما نخوره. 

قبل از اینکه آرشیدا مریض بشه واکسن ثلاث زد. واکسن دردناکی که تا ۴٨ ساعت بعدش قدرت راه رفتن رو از آرشیدا گرفته بود. بعد از اینکه دردش ازبین رفته بود باز هم میترسید راه بره ، دستش رو میذاشت روی پاش و میگفت ماما  اووووووخ. نوع برخوردش با درد و بیماری کاملا" شبیه مسعوده.

آرشیدا یکسال و نیمگی رو با وزن ١٣.٣٠٠ (سیزده کیلو سیصد گرم) و قد ٨۶ سانتی متر به اتمام رسوند و  وارد نیمه دوم سال شد.