Lilypie Kids Birthday tickers
.: MY ARSHIDA :.

چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸
دیروز و امروز

داشتم عکسهای آرشیدا رو نگاه میکردم. از روزهای نوزادیش تا الان. از سختیها و  خستگی ها و بی خوابی ها و ... که بگذریم واقعا" متوجه نشدم کِی و چجوری بزرگ شد!!!!!!!!!!! اون نوزاد وابسته و آروم الان دیگه برای خودش دختر کوچولویی شده که برای رسیدن به خواسته هاش ، بسته به شرایط ، گاهی اوقات زور میگه گاهی اوقات هم با لحن درخواست و خواهش حرفشو میزنه. اونقدر سریع میگذره که باور کردنش داره برام سخت میشه. شش ماه پیش تولد یکسالگی آرشیدا بود و آرشیدا و کیاشا دوتا جوجه بیشتر نبودند.

                                                            .

                                                            .

                                                           .

و شش ماه بعد یعنی توی تولد دو سالگی کیاشا ، هر دو کلی بزرگ شده اند و هیچ نشانه ای از اون روزها در رفتارشون دیده نمیشه.

                                     ......................................................

این روزها از اینکه جلوی آینه بایسته و با خودش حرف بزنه لذت میبره. وقتی هم که حرفهاش تموم میشه با خودش بای بای میکنه و میره دنبال یه کار دیگه.

نقاشی کردن رو هم دوست داره ، یکماهی میشه که با مداد شمعی و مداد رنگی صفحات دفتر نقاشی اش رو خط خطی میکنه البته هنوز متوجه نشدم که راست دسته یا چپ دست !!! چون مداد رو با دست چپ میگیره و خط میکشه اما بعضی اوقات که وادارش میکنم  با دست  راست بگیره میبینم که خطوط پررنگ تری میکشه که نشون میده دست راستش قویتره. یه وقتایی دوست داره من براش نقاشی بکشم یه وقتایی هم میره سراغ مسعود. نقاشیهای من به واقعیت نزدیکتره و سعی میکنم اگر قراره که یه مامان بکشم واقعا" شبیه یه مامان بشه اما مسعود خیلی سنتی نقاشی میکشه !!!! یعنی همون نقاشی معروف چشم چشم دو ابرو دماغ و دهن یه گردو و .... به همین خاطر آرشیدا وقتی که با مسعود مشغوله ترجیح میده که فقط مامان و بابا رو نقاشی کنن و هر چی مسعود بهش اصرار میکنه که حالا بیا یه آرشیدا هم بکشیم میگه نه !!!! و اگر اصرار بیش از حد باشه بلند میشه و نقاشی رو جمع میکنه.

چند روزیه که موقع راه رفتن پاهاشو میکوبه به زمین ، چند باری براش توضیح دادم که طبقه پائین هم زندگی میکنن و ممکنه صدای پای تو ناراحتشون کنه پس باید سعی کنی که آهسته تر راه بری. حالا وقتی که من سرم گرم کارهای خودمم همونطور پرسروصدا راه میره ولی بمحض اینکه سرم رو بلند میکنم و به پاهاش نگاه میکنم فوری روی پنجه پا راه میره که مثلا" بی صدا باشه. برام جالبه که کاملا" میدونه جریان چیه و چه کاری درسته ولی اصرار داره که کار غلط رو انجام بده ، کم کم دارم نگران میشم .  

 



دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸
آرشیدا و پائیز دوم

پائیز امسال رو با جشن تولد کیاشا شروع کردیم. مهمونی خوبی بود و به بچه ها خوش گذشت. وقتی هم که کادوها باز شد ، آرشیدا تا آخر شب با کادویی که خودش به کیاشا داده بود سرگرم بود!

اینم یه عکس از تولد کیاشا

                                    ..........................................................

آرشیدا برای چهارمین بار به آرایشگاه رفت و موهاشو مرتب کرد اما همچنان دلم نیومد پشت موهاش رو کوتاه کنم. وقتی بدنیا اومد حدودا" دو سانت پشت مو داشت و الان تنها یادگاری از روزهای نوزادیش همین پشت موهاشه.

                                  .................................................

این روزها آرشیدا بهتر از قبل منظورش رو میرسونه و سعی میکنه کلمات رو صحیح ادا کنه. هرچند که حرفهاش تلفیقی از فارسی و انگلیسیه و تشخیص دادن اینکه چیزی که داره میگه فارسیه یا انگلیسی کمی سخته اما دوست داشتنی و بامزه است.

صدای ده دوازده تا حیوون رو میشناسه و میتونه صداشون رو دربیاره . ادا و اطواری که همراه با صدای هرکدوم از خودش درمیاره کلی برامون جالبه ، مخصوصا" عشوه ای که توی صدای پیشی هست.

اعضای بدنش رو به انگلیسی میشناسه و هر روز داره تکمیل تر میشه ولی همچنان توی تشخیص آرنج و شونه گیج میشه تصمیم گرفتم چند روزی ازش سوال نکنم شاید بعدا" براش جا بیفته.

همیشه توی رفتار دختربچه ها نوعی خجالت دیده میشه که مخصوصا" توی مکانهای جدید شدت بیشتری داره اما من نمیدونم چرا آرشیدا اینجوری نیست؟!!!! هفته پیش توی پارک در حال قدم زدن بودیم و رسیدیم به محلی که آهنگهای مخصوص بچه ها رو میفروخت ، بدون معطلی و بی هیچ خجالتی رفت وسط و شروع کرد به رقصیدن !!! راستش من زیاد خوشم نیومد و دارم دنبال راهی میگردم که بشه بکمک اون آرشیدا رو متوجه این بکنم که هر کاری رو باید سرجای خودش و توی مکان مناسبش انجام بده.

چیز دیگه ای که اینروزها ذهن من و مسعود رو مشغول خودش کرده علاقه آرشیدا به آقا رضاست!!! آقا رضا معمولا" هفته ای یکبار برای انجام کارهای منزل پیش ما میاد و آرشیدا به شکل عجیبی دوستش داره. هفته گذشته که آقا رضا اومده بود ازش خواهش کردم کمی استراحت کنه تا من میز ناهار رو آماده کنم . وقتی رفتم صداش کنم دیدم توی اتاق آرشیدا نشسته و دارن با هم بازی میکنن . آرشیدا کلی از اسباب بازیهاش رو ریخته وسط و داره به آقا رضا معرفیشون میکنه. نمیدونم چجوری باید با این قضیه برخورد کنم. شاید لازم باشه با یکی دو نفر مشورت کنم.

بعد از سه ماه که خودمونو تحریم کرده بودیم و بستنی نمیخریدیم بلاخره مسعود تحریم رو شکست و بستنی خرید و دومرتبه مشکل من با آرشیدا شروع شد چون دوباره میره جلوی فریزر میشینه و با کلی غصه و ناراحتی به در فریزر نگاه میکنه میگه " آک " یعنی آیس کریم!

و خلاصه اینکه چهارشنبه تولد من بود و آرشیدا و مسعود وارد خونه شدن و آرشیدا یک شاخه بلند گل رز به من داد و گفت " مامان تَ " ، ترجمه اش این بود که مامان تولدت مبارک و اون شب یکی از قشنگترین شبهای تولدم بود.