Lilypie Fourth Birthday tickers
.: MY ARSHIDA :.

چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩
کبوتر

روز یکشنبه رفتیم خونه مامانم . به محض باز شدن در حیاط ، یه کبوتر از روی دیوار افتاد پائین و شروع کرد به جست و خیز کردن و تلو تلو خوردن و خلاصه صحنه خوشایندی نبود. آرشیدا هم فقط جیغ میزد که من نمیام من میترسم یاسی بیا برگردیم ! خلاصه امیر اومد و اون کبوتر رو برداشت و ما تونستیم بریم داخل ولی تمام حواس آرشیدا پیش کبوتره بود و هر 2 دقیقه یکبار میپرسید : پرنده حالش بده؟ و هربار جواب میشنید : بله حالش خیلی بده و بلاخره این احوالپرسی لحظه به لحظه آرشیدا  به اونجا رسید که پس حالا که حالش بده باید ببریمش دکتر!!! هرچی سعی کردم ذهنش رو به چیز دیگه ای مشغول کنم نشد که نشد از طرف دیگه هم کبوتر طفلکی واقعا" حالش بد بود . گردنش کاملا" چرخیده و به عقب برگشته بود ! و تعادل هم نداشت ! من هم شجاااااااااااااااااااع . تصور اینکه کبوتر رو چجوری باید ببرم دکتر واقعا" عصبیم میکرد. خلاصه آرشیدا کوتاه نیومد و اصرار داشت که حتما" باید ببریمش دکتر. ساعت 7شب بود و مطمئن نبودم اونجا کلینیک دامپزشکی تا اون ساعت باز باشه ولی نزدیک منزل خودمون یه بیمارستان دامپزشکی  کاملا" مجهز هست که شبانه روزیه خلاصه زنگ زدم به مسعود و گفتم بیا باهم بریم چون من نمیخوام آرشیدا رو ببرم داخل بیمارستان.بلاخره مسعود هم رسید و کبوتر رو گذاشتیم توی یه جعبه کوچیک و رفتیم بیمارستان ، که کاش نمیرفتم. انقدر سگ و گربه جراحی شده با حال وخیم و سرم به دست و درحال ناله و زاری دیدم که واقعا" گریه ام گرفته بود. اونجا واقعا" بخش نوزادان بیمارستانها رو تداعی میکرد انقدر صدای جیغ و داد گربه و سگهای کوچولو میومد که دل آدم به درد میومد. تازه همه اون حیوونها صاحب داشتن و جزء سگ و گربه های خوشبخت بحساب میومدن چون بلاخره یکی بود درمانشون کنه. طفلکی اونهایی که توی خیابونها هستن و هیچ کس به فکر سلامتی و درمان بیماریهاشون نیست. خلاصه بعد از یکساعت نوبت من شد و کبوتر ما معاینه شد و تشخیصشون این بود که یا گوشش عفونت کرده یا اینکه ضربه به سرش خورده و سیستم عصبیش آسیب دیده براش آنتی بیوتیک تجویز کردن که تا پنجشنبه بخوره اگر حالش خوب بشه یعنی همون عفونت ویروسی بوده در غیر اینصورت باید دوباره ببریمش همونجا و تحویلش بدیم که بیهوشش کنن و بره برای کشتارناراحتخیلی دردناکه. ایکاش خوب بشه تا الان که اثری از درمان دیده نشده.

 

 



دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩
kid's club

روز شنبه بلاخره دست از وسواس برداشتم و تصمیم گرفتم آرشیدا رو ببرم باشگاه انقلاب ! این وسواس من بخاطر ویروسهاییه که بعضیهاشون زمستونی هستن و بقیه تابستونی. تابستون که میشه نگران مسمومیت و گرمازدگی و اسهال و استفراغ و آبله مرغونم و زمستون هم نگران انواع و اقسام آنفولانزاها . حس میکنم آرشیدا زیادی به من وابسته شده ضمن اینکه خیلی تنهاست و اصلا" بازی گروهی بلد نیست!  باهاش صحبت کردم و آماده اش کردم که بریم یه جایی که با بچه ها بازی کنه. کلی اخم کرد و غر زد که من دوست ندارم با نی نی ها بازی کنم و میخوام  فقط با شما بازی کنم . من هم تمام مدت میگفتم اونجا کلی نی نی خوشگل هستن که دوست دارن با تو دوست بشن . خلاصه رسیدیم به باشگاه انقلاب و رفتیم "kid's club"

باخودم فکر میکردم که وقتی بریم داخل حتما" دوست داره که با بچه ها بازی کنه و بداخلاقی نخواهد کرد ولی باکمال تعجب و شرمندگی در بدو ورود  به هیچ وجه  حاضر نشد به خانمی که ثبت نام میکرد سلام  کنه تعجب و من واقعا" خجالت کشیدم و عصبی شده بودم  . بعدش هم هرجا میرفت و با هر وسیله ای که میخواست بازی کنه با نگرانی نگاه میکرد که ببینه من کنارش هستم یا نه !  و باید بگم که واقعا" روز خسته کننده ای برای من بود چون بیخود و بی جهت فقط باید دنبال آرشیدا راه میرفتم که بازی کنه. البته مطمئنم که خودش لذت برد و امیدوارم به مرور و بزودی وابستگیش به من از بین بره و همچنین امیدوارم دفعه بعد دوربین یادم نره که بتونم چندتا عکس خوب ازش بگیرم

 



شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩
آرشیدا در هفته ای که گذشت

من : دخترم چرا شیر کاکائوتو تموم نکردی؟

آرشیدا: چی یاسی؟ سوال

من : میگم شیر کاکائو رو بذارم توی یخچال ؟ دیگه نمیخوریش؟

آرشیدا: چرا میگی شیرکاکائو؟ اون شیر گهبه (قهوه) ست.

من: شیر گهبه ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

..........................................

داشتم تلفنی به یکی از بستگان که پدرش رو از دست داده تسلیت میگفتم ، اون خانم هم چنان ضجه میزد که ناخداگاه اشکم ریخت روی صورتم. آرشیدا با هیجان اومد جلو و از روی میز سه تا !!! دستمال کاغذی برداشت و توی دستش مچاله کرد و اومد روی پای من نشست و درحالیکه صورتم رو پاک میکرد گفت: گریه نکن عزیزم . چرا گریه میکنی گوبونتون (قربونتون) برم؟ من پیشتون هستم . پاشو بیا بریم باهم برصیم (برقصیم) که دیگه گریه نکنی. توی دلم داشتم قربونش میرفتم و ذوق میکردم که دختر مهربونی نصیبم شده و دلم میخواست محکم ببوسمش که یکدفعه متوجه شدم خانمی که پشت خط بود ازم سوالی کرده که منتظر شنیدن جوابش بود و من که مثلا" برای دلداری تماس گرفته بودم متوجه نشده بودم که اصلا" چی پرسیده؟ آخ با کلی بدبختی جمع و جورش کردم ولی هنوز وقتی یادم میاد که آرشیدا چه مسئولانه میخواست جلوی اشک منو بگیره کلی ذوق میکنم .

............................................

هیچ وقت از اینکه میدیدم از بچه ها سوال میشه مامانتو بیشتر دوست داری یا باباتو خوشم نمی اومد چون یادمه توی جواب دادن خیلی معذب میشدیم و خلاصه یا جواب نمیدادیم یا اگر جواب میدادیم یکی از والدین دلخور میشدن . البته این مربوط میشه به سالهای دور چون سالهای اخیر بچه ای توی بستگان و فامیل نداشتیم که ببینم الان چجوریه. چند روز پیش این سوال از آرشیدا پرسیده شد و ایشون هم بدون مکث و معطلی و نگرانی گفت : مسعودم دوست دارم یاسی هم دوست دارم و رفت دنبال کارش . و من متوجه شدم که ای بابااااااااااااااا دنیا چقدر عوض شده و بچه ها چه راحت مسائلو حل میکنن. زمان ما جواب دادن به این سوال مثل حل کردن انتگرال بود.

..............................................

میشینم پشت پی سی که بلافاصله پشت سر من آرشیدا میاد و

میگه: یاسمن؟ بازم میخواهی ای - میل بنویسی؟

میگم: تو نظر بهتری داری؟ دوست داری چی کار کنیم؟

میگه: بیا دابلیو دابلیو کنیم بعدشم برنامه نویسی کنیم

میگم: تعجبتعجبتعجب برنامه نویسی کنیم؟ 

میگه: بله فردا هم حسابداری کنیم



دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
برف بازی

بلاخره برف بارید.

من و آرشیدا تمام دیروز رو از ترس برف و یخبندون توی خونه موندیم و تقریبا" غروب بود که تصمیم گرفتیم بریم توی حیاط و برف بازی کنیم !  دخترم بلد نیست برف بازی کنه. دودستی از روی زمین برف برمیداره و دوباره میندازه زمین !

بهش میگم: دستت رو با شدت بیار بالا و برفها رو رها کن. یه نگاه عاقل اندر سفیه به من میکنه و ولو میشه توی برفها و میگه: یاسی جون این چه طرز بازی کردنه؟ بیا بشینیم آروم بازی کنیم!!!!